عطر تو
چقدر خوب شد که حسرت نخوردم. حسادت نکردم. اگر آنجا نبودی حتا یک لحظه هم نمیشد دوام آورد. مگر عاشقانه تر هم میشد؟ مرد خسته بود شاید از پاک کردن باقیمانده ی عشق دیگران در پارک. چیزی که ما بهش میگوییم آشغال (فکر کنم دیگران هم همین را بگویند. البته برای ادب گاهی زباله هم شنیده امش) آن هم درست وسط شهر. میدانی چقدر خوب بود که فکر نمی کرد به باقی مانده ی عشق دیگران! میدانی! فکر می کردم که چقدر عاشقانه است که بانوی این مرد بی آنکه خجالت داشته باشد در سفره ی مردش نشسته. مردی که نه از روی مد نکبتی ما جماعت PMC ببین، که به خاطر لبخند ماه بانوش لباس نارنجی داشت. که کار می کرد. که عرق میداد و سکه می گرفت.(از عرق خوردن و سکه گرفتن که بهتر است) که سکه میداد و نان می گرفت. لباس می خرید. شاید لباسی که ماه بانوش فرشته تر شود از این جماعت سرب پرست چهارراه های این شهر خاکستری. از دختر های عشوه گر رستوران های “عزیزم چی میل دارید؟ (یعنی خانم قیمتت چنده واسه امر خیر)”. فکرش را بکن. مردی که عرق ریخته برای بانوش و بعد بانوش با لباس های جذاب و براق می بیندش. اصلن به ما چه که پشت نگاه های پر از لبخندشان چه می گذرد!
چند دقیقه نبودی و میدانستم هستی. تنها نبودم. (میخواستم بنویسم چقدر تنها بودم دیدم متن نباید افسار حقیقت را به دست بگیرد که) تنها نبودم(محض تاکید). پشت هزار هزار لبخند دخترک پای سفره که به پدرش ابر ابر مهربانی تابستان را میداد، بودی. پشت هزار هزار لبخند شادی پسرک روی پای پدر که به پدرش افتخار می کرد بودم.
از این روایت عاشقانه تا خنکای ابرهای نیمه های تابستان راهی نبود به جز خیس شدن. راهی نبود که از کنار معاشقه ی آب و چمن خیس نباشد. و قانونی که ننوشته، خوانده نشده باشد. و عطری که نزده تمام شهر را گرفته بود.

