عطر تو

نوشته شده در ۰۱٫ اردیبهشت, ۱۳۹۱ ·۱

چقدر خوب شد که حسرت نخوردم. حسادت نکردم. اگر آنجا نبودی حتا یک لحظه هم نمی‏شد دوام آورد. مگر عاشقانه تر هم می‏شد؟ مرد خسته بود شاید از پاک کردن باقیمانده ی عشق دیگران در پارک. چیزی که ما بهش میگوییم آشغال (فکر کنم دیگران هم همین را بگویند. البته برای ادب گاهی زباله هم شنیده امش) آن هم درست وسط شهر. میدانی چقدر خوب بود که فکر نمی کرد به باقی مانده ی عشق دیگران! میدانی! فکر می کردم که چقدر عاشقانه است که بانوی این مرد بی آنکه خجالت داشته باشد در سفره ی مردش نشسته. مردی که نه از روی مد نکبتی ما جماعت PMC ببین، که به خاطر لبخند ماه بانوش لباس نارنجی داشت. که کار می کرد. که عرق میداد و سکه می گرفت.(از عرق خوردن و سکه گرفتن که بهتر است) که سکه میداد و نان می گرفت. لباس می خرید. شاید لباسی که ماه بانوش فرشته تر شود از این جماعت سرب پرست چهارراه های این شهر خاکستری. از دختر های عشوه گر رستوران های “عزیزم چی میل دارید؟ (یعنی خانم قیمتت چنده واسه امر خیر)”. فکرش را بکن. مردی که عرق ریخته برای بانوش و بعد بانوش با لباس های جذاب و براق می بیندش. اصلن به ما چه که پشت نگاه های پر از لبخندشان چه می گذرد!

چند دقیقه نبودی و میدانستم هستی. تنها نبودم. (میخواستم بنویسم چقدر تنها بودم دیدم متن نباید افسار حقیقت را به دست بگیرد که) تنها نبودم(محض تاکید). پشت هزار هزار لبخند دخترک پای سفره که به پدرش ابر ابر مهربانی تابستان را میداد، بودی. پشت هزار هزار لبخند شادی پسرک روی پای پدر که به پدرش افتخار می کرد بودم.

از این روایت عاشقانه تا خنکای ابرهای نیمه های تابستان راهی نبود به جز خیس شدن. راهی نبود که از کنار معاشقه ی آب و چمن خیس نباشد. و قانونی که ننوشته، خوانده نشده باشد. و عطری که نزده تمام شهر را گرفته بود.

من موجم

نوشته شده در ۰۳٫ فروردین, ۱۳۹۱ ·۳

من موجم - mostafarahmani.ir

(بک وکال صدای دریا)

من موجم

من موجم

من موجم

موج…

(بک وکال فید اوت)…

 

تکرار شو

پشت هر لحظه

پشت هر تکرار

آوار شو

از تردیدِ

خط اتوبوس

به مقصد رویات

بیدار شو

من موجم

موج آرامش

رو ساحل دنیات

آروم میگیرم…

 

من موجم

(شروع شعور شعر به سبک مردار)

من موجم

(تکرار شو تکرار شو تکرار شو)

من موجم

(دلشوره ی هر روزه پشت دیوار)

من موجم

(بیدار شو بیدار شو بیدار شو)

مهم نیست

اگه یه روز میمیریم

مهم نیست

اگه دلم برات تنگ ه

مهم نیست

که دستامون دور ه

مهم نیست

که زندگی دلش سنگ ه

مهم قلب ه

که بی اجازه ت نمیمیره

مهم بارون ه

که نیستی و نمیگیره

مهم این قطار ه

که بین ما مونده

مهم اشک ه

که مدام

سراغتو

میگیره

 

من موجم

تو ساحل رویام

پشت هر اتوبوس

سراغتو میگیرم

من ساعت

تو دور تکرارم

پشت هر پیچی

دلشوره تو دارم

من موجم

(شروع شعور شعر به سبک مردار)

من موجم

(تکرار شو تکرار شو تکرار شو)

من موجم

(دلشوره ی هر روزه پشت دیوار)

من موجم

(بیدار شو بیدار شو بیدار شو)

نبینم یه روز تنهایی

میون قصه هات جا شه

نبینم قصه غربت

میون غصه هات باشه

نبینم فکر تو بی من

تو شک ها جون بده،گم شه

نبینم حس این رویا

یه روزی تو نگات کم شه

من هستم

من هستم

من هستم

تکرارهر روزه

با من باش

با من باش

با من باش

این بهترین

تصویرِِ هر روز ه…….

 

من موجم

تو ساحل رویام

پشت هر اتوبوس

سراغتو میگیرم

من ساعت

تو دور تکرارم

پشت هر پیچی

دلشوره تو دارم

 

(بک وکال صدای دریا)(fade out)(تکرار قسمت اول)

من موجم …. من موجم ….

 

دسته بندی: ترانه, نوشته های من · برچسب ها: , , , , ,

یک فانوس سفید

نوشته شده در ۰۳٫ فروردین, ۱۳۹۱ ·۴

یک ساختمان بزرگ بود. از آنهایی که فقط به درد سینما میخورند. دو ردیف نرده که با نهایت ظرافت درست بعد از تاب برداشتن ۱۰ پله ی سفیدجلوی ساختمان، جلویشان صف بسته بودند. با دری بزرگ که از این طرف ساختمان به آنطرف رفته بود. البته مثل تمام ساختمان های رویایی سینما، داخل تر از دیوار های جلویی بود. اینها اصلن مهم نبود. مطلقن. حتا اینکه بالای این ساختمان با خمی بینظیر به اطراف میرفت. دستت را گرفته بودم و از روی نرده ها سر می خوردم و میخندیدی. میخندیدی و تمام اطراف محو میشد. نمیدانم شاید اصلن به همین خاطر است که همه چیز به نظرم سفید می آمد. سفید پوشیده بودی. سر تا پا. و پشت هر لبخندت موج موج سرخی خون تازه می جهید و من پشت هر نفس گم می شدم. نمیدانم کجا بود. سبزی چمن های روبروی سینما یادم می آید. جلویش که نشستیم من چیزی یادم نمی آید. سبز بود.سفید بودی. صورتت سرخ بود و همین. انگار نگران نبودیم که کسی ببیندمان و حسرت بخورد. حسادت کند. یک جور حس رضایت بود در نگاه همه. کسی به ما خیره نبود. هر کسی هم میدید لبخند میزد. میدانی؟ اصلن این را یادم نمی آید. یعنی اصلن به یاد ندارم که کسی را دیده باشم. حس کردم که اینطور باید باشد.

یک دختر آنطرف چمن ها بود. نگاه می کرد. حسی داشت که شبیه رضایت نبود. حسش چیزی بود که به من عدم اطمینان خاطر میداد. یک جور جنگ، ستیز… نمیدانم هر چه بود حس خوبی نداشت. دیگر هیچ چیز یادم نیست. سفید پوشیده بودی. سر تا پا. و من هم چیز های لطیف و روشن و خنک تنم بود.

میدانی زندگی اینطوری است. یعنی مهم نیست کجای قصه باشیم. جایی یک نشانه ای هست برای دیدن. همین کافی است برای زندگی. همین که هیچ چیز یاد آدم نباشد به جز لباس سفید و صورت سرخ. دیگر مهم نیست که کجای قصه باشیم. یک جا نشانه هست، یک فانوس. که اگر در اواسط این دریا اسیر توفان و موج شدیم بدانیم کجا برویم.

واژه واژه

نوشته شده در ۰۵٫ دی, ۱۳۹۰ ·۵

عاشقانه بود
بی خیال شومینه ای حتا
یا حتا بدون کافه
که سیگار را روشن کند
و فضای بارانی کوچه را محو
یا قهوه که از تلخی اش
واژه واژه لب تر کنم
تا واژه واژه شیرین شوی

عاشقانه بود
لبهایت
سرخ…
نه با سرب
که با شریان واژه
که می آمد
روی گونه هایت

و من
که واژه واژه پر می زدم روی صندلی
واژه واژه می شدم
روی قله ی هزار کوه
که نمی رسیدند…
که ، بخوانی ام

بخوان مرا
بخوان
که واژه واژه برخیزم
از محشر چشم هات

دسته بندی: شعر · برچسب ها: , ,

Smile :)

نوشته شده در ۰۲٫ دی, ۱۳۹۰ ·۳

واژه می آید

کپی

پیست

کپی

پیست

کپی …

 

کبود شده اند از نبودنت

کبود شده این روز ها

پشت ابر نگاهت

 

آنقدر ابر داری که باران من می بارد

و بعد من،

          مسافر کوچه های غربت

                                   می ….مـ…

 

اینجا

سیاه ترین خانه هم

ناودان دارد

نبار

صدف را که کنار بگذاری

تنها

نهنگ می ماند…

- ” نترس!

این روایت عاشقانه

در معده ی نهنگ هم

مروارید می شود”

 

اسم رمز لعنتی چه بود؟!

“باز کن کنجد”

دسته بندی: شعر ·